«ای برادر تو همه اندیشه‌ای / مابقی خود استخوان و ریشه‌ای» (مولوی)

۳۳ مطلب با موضوع «دانشوران :: محمد اسفندیاری» ثبت شده است

کافرِ عادل بهتر از مسلمانِ ظالم است!

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«هرچه از اهمیت عقیدۂ صحیح سخن بگوییم، بجاست. اگر کسی عمری تحقیق کند تا به عقیده‌ای صحیح دست یابد، چیزی از عمرش تلف نشده است. اما اکنون ضمن مسلم دانستن این موضوع بر آن‌ایم تا اهمیت اخلاق را یادآور شویم و اینکه اخلاق مهم‌تر است از عقیده. آنکه در باره دین و فلسفه و جهان و نظام هستی نادرست می‌اندیشد، اما سلوکش اخلاقی است، بهتر است از کسی که عقیده‌اش درست است، ولی سلوکش غیراخلاقی. اساساً یکی از معیارهای مقبولیت هر دین و آیین، اخلاقی بودن آن است و توجهش به ارزش‌های اخلاقی. در اسلام نیز که آن همه تأکید بر خدا و معاد شده، از آن روست که انسان‌ها خود را در محضر خدا بیابند و اخلاق را پاس دارند و بدانند ذرة المثقال نیکی و بدی را پاداش و کیفر است.

با وجود اینکه دین کفر را برنمی‌تابد، اما کافرِ عادل بهتر است از مسلمانِ ظالم. آنکه مسلمان نیست، اما راستگو و امانتدار و پاسدار پیمان و دیگر اصول اخلاقی است، بهتر است از مسلمانی که ظلم و تعدی می‌کند و اخلاق را فرو می‌گذارد. اگر ما بخواهیم به کسی امانت بسپاریم، به کافرِ امین می‌سپاریم، نه مسلمانِ غیرامین. همچنین اگر بخواهیم خبری از یک رخداد کسب کنیم، به کافر راستگو اعتماد می‌کنیم، نه مسلمان دروغگو.

از آنچه گذشت، نتیجه می‌خواهم گرفت که ما مسلمانان نباید به مسلمانی خود غِرّه شویم. صِرف مسلمان بودن، و نیز شیعه بودن، سبب نجات و رستگاری نیست، و نارواست اگر کسی با تمسک به اینکه دین و مذهبش حق است اخلاق را دست‌کم بگیرد. حتی صِرفِ عبادت علامتِ دینداری و سببِ نجات نیست؛ چه رسد به صِرفِ باور. آنکه بدین دستاویز که مسلمان است و اهل نجات، اخلاق را پاس نمی‌دارد دچار غرور مسلمانی است و هرچه مغرورتر باشد، گمراه‌تر است.

اگر کسی با تمسک به اینکه برحق است از اخلاق سرپیچی کند، اخلاق یکسره تعطیل می‌شود؛ از آن رو که هر کسی خود را برحق می‌داند. مضافاً اینکه، حقانیت هر گروه فقط به آموزه‌هایش نیست، اخلاق نیز معیار است.

کتمان نباید کرد که برخی می‌پندارند همین که مسلمان‌اند و شیعه، در مقابل گناهان بیمه شده‌اند و گذرنامه ورود به بهشت دارند. این گروه، عقیده‌پرست هستند و دچار غرور مسلمانی و شیعیگری. عقیده‌پرستی قربانی کردنِ اخلاق به نام عقیده است. آنکه به دستاویز حق بودن عقیده‌اش، گو اینکه چنین هم باشد، اخلاق را نادیده می‌گیرد، عقیده‌پرست است و گرفتار غرور عقیدتی. عقیده‌پرستی برتر دانستنِ باور از عمل است. و قبول اینکه صِرف اعتقاد به فلان دین و مذهب، یا داخل بودن در فلان حزب و گروه، امتیاز است.» (اسفندیاری، 1396: 165 ــ 167)

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1396). همه ما برادریم: سیمای انسانی و اخلاقی اسلام. ویراست چهارم. چاپ هشتم. تهران: نگاه معاصر.

ـ یادداشت مرتبط:

باور دینی یا رفتار اخلاقی؟

جامعه با کفر باقی می‌ماند، با ظلم نه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

هیچ حکومتی از انحراف بیمه نیست!

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که از تاریخ عاشورا فرامی‌گیریم این است که هیچ حکومتی از انحراف بیمه نیست. هر حکومت عادلانه‌ای ممکن است پس از چندی، دیر یا زود، به انحراف گراید و ضمن حفظ ظاهر به ضد خود تبدیل شود. از حکومت پیامبر فقط چند دهه نگذشته بود که حکومت معاویه سر بر آورد و سپس به حکومت یزیدِ فاجر و جائر رسید و فاجعه عاشورا پیش آمد.» (اسفندیاری، 1398: 253)

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1398). حقیقت عاشورا: از عاشورای حسین (ع) تا تحریفات عاشورا. تهران: نشر نی.

ـ یادداشت‌ مرتبط:

درسی که از واقعه کربلا می‌توان آموخت!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

عاشورا: حماسه یا مصیبت؟

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

حماسه عاشورا

«یک بُعد نهضت عاشورا حماسه است؛ از آن رو که امام حسین (ع) رویاروی حکومتی ستمگر ایستاد. در مقابل زور، سر خم نکرد و به ذلت تن نداد و آشکارا گفت: ”مرگ با عزّت، بهتر است از زندگی با ذلّت.“ [۱] ایستاد، جنگید، زخم برداشت، کشته شد؛ اما همه زخم‌ها در جلو بدنش بود؛ از آن رو که به دشمن پشت نکرد. [۲] بدین ترتیب، به گفته ابن ابی‌الحدید، امام حسین کسی است که تسلیم نشدن و زیر بار زور نرفتن را در میان عرب [بلکه در میان همه مسلمانان] بنیاد نهاد؛ ”هُوَ الَّذِی سَنَّ لِلْعَربِ الاِباءَ“ [۳]» (اسفندیاری، ۱۳۹۸: ۲۱)

مصیبت عاشورا

«روی دیگر نهضت عاشورا مصیبت است. کدام مصیبت از این غم‌بارتر که یکایک یاران و خویشان امام حسین (ع)، از برادر جوانش تا طفل شیرخوارش، پیش دیدگانش تشنه‌لب کشته شدند؟ به این هم قناعت نشد، تا اینکه فرزند پیامبر، به دست مدعیان پیروی از همان پیامبر، کشته شد. به این هم بسنده نشد، تا اینکه سر از تن حسین بریده شد. به این هم کفایت نشد، تا اینکه بدنش لگدکوب اسبان گردید. به این هم قناعت نشد، تا اینکه سرش به نیزه زده و شهر به شهر گردانده شد. به این هم اقتصار نشد، تا اینکه چوب بر لب و دندان آن سر بریده زده شد. به این هم بسنده نشد، تا اینکه خیمه‌های خانواده او به آتش کشیده شد. به این هم کفایت نشد، تا اینکه خانواده او به اسیری گرفته و شهر به شهر گردانده شدند. به راستی کدام مصیبت، دردآورتر و تلخ‌تر است از مصیبت عاشورا؟ کدام تراژدی، پس از گذشت قرن‌ها از آن، هنوز از یادها نرفته است و سرشک از دیدگان روان می‌سازد؟» (همان: ۲۵) «در عظیم بودن مصیبت امام حسین همین بس که اشک دشمنانش را هم درآورد. از عمر بن سعد و برخی دیگر از قاتلان امام حسین، تا مردم کوفه که آن حضرت را تنها گذاشتند، و تا زنان حرم یزید، به شرحی که در منابع اهل سنت و شیعه آمده است، بر امام حسین گریستند.» (همان: ۲۷ ــ ۲۸)

کدام اصل است: حماسه یا مصیبت؟

«عاشورا ترکیبی است از حماسه (ظلم‌ستیزی) و مصیبت (مظلومیت)، و این دو از هم تفکیک‌ناپذیرند و نمی‌توان میان‌شان تقابل افکند. اکنون سخن در این است که کدام‌یک اصل است: حماسه یا مصیبت؟ پاسخ بدین پرسش، بسته به این است که زاویه دید ما به عاشورا چیست.

با دو نگاه می‌توان در عاشورا نگریست: نگاه سیاسی و نگاه عاطفی. با نگاه سیاسی، حماسه عاشورا برجسته‌تر می‌شود، و با نگاه عاطفی، مصیبت عاشورا. با نگاه سیاسی، امام حسین الگوی ظلم‌ستیزی می‌شود، و با نگاه عاطفی، مظهر مظلومیت. اگر به حماسه عاشورا بنگریم و آن را اصل بدانیم، نتیجه‌اش آن می‌شود که به ذلت و زور تن ندهیم و با ستمگران بستیزیم و آزادگی پیشه سازیم. اما اگر تراژدی عاشورا را اصل بشماریم و فقط به آن بنگریم، حاصلش این می‌شود که یکسره مصیبت‌زده باشیم و عزاداری کنیم و روضه‌خوانی برپا سازیم و بگرییم.

شک نیست که آنچه در عاشورا اصل است حماسه است، نه مصیبت. البته فرجام این قیام حماسی، چون بسی دیگر از حماسه‌ها، تراژیک است، اما اصل و اساس آن بر حماسه است. این قیام با حماسه حسینیان آغاز شد و با جنایت یزیدیان به فرجام آمد. پس عنصر مصیبت در آن، عارضی است و معلول جنایت دشمن. مضافاً اینکه، همین جنایت در دیدهٔ نزدیک‌بین ما تراژیک است، ورنه به دیدهٔ شیرزن کربلا ”زیبایی“ است. نه مگر حضرت زینب، پس از مشاهده آن همه مصیبت‌ها و جنایت‌ها گفت: ”من جز زیبایی ندیدم“؟ [۴]

حسین کشته نشد تا امتی را، تا ابد الآباد، مصیبت‌زده و گریان کند، بلکه جان داد تا آزادی را جان دهد و امتی را ستم‌ستیزی و آزادگی و عزت آموزد. مگر نفرمود: ”لَکُمْ فِیَّ اُسوَةٌ“؟ [۵] آن حضرت الگوی ستم‌ستیزی است، نه دستمایه مرثیه‌سرایی بی‌هدف و میان‌تهی و بی‌تأکید بر اهداف عاشورایی.» (همان: ۳۱ ــ ۳۲)

«از دیرباز تاکنون، مظلومیت امام حسین بیشتر از ظلم‌ستیزی او مورد توجه بود. آن حضرت بیشتر عزادار داشت تا حماسه‌دار، و مرثیه‌سرا داشت تا حماسه‌سرا. در عزای او بسی گفتند و نوشتند و گریستند، ولی حماسه‌اش را، چنانکه باید، ندیدند و نسرودند و پاس نداشتند. این، از آن رو بود که با نگاه عاطفی به عاشورا می‌نگریستند، و مضافاً اینکه، کاری آسان بود. پیداست که عزاداری آسان‌تر از حماسه‌داری است. نشستن و بر حسین گریستن آسان‌تر است از برخاستن و با ستمگران ستیزیدن. عزاداری اشک می طلبد، ولی حماسه‌داری فداکاری؛ مردم به ندای ”حیّ على الصّلوة“ بیشتر لبیک می‌گویند تا ”حیّ على الزّکاة“؛ چه رسد به ”حیّ على الجهاد.“» (همان: ۳۵ ــ ۳۶)

تبدیل حماسه به مصیبت

«بزرگ‌ترین تحریف در نهضت عاشورا و شایع‌ترین آن این است که امام حسین (ع) را، که هم ظلم‌ستیز بود و هم مظلوم، در مظلومیت خلاصه کرده و دستمایه عزاداری ساخته‌اند. محتشم کاشانی که می‌گفت هنوز هم ”فریاد العطش“ از بیابان کربلا به آسمان می‌رسد، [۶] به مصیبت و مظلومیت امام حسین نظر داشت، نه حماسه و ظلم‌ستیزی‌اش. دیگران نیز، از عاشوراسرایان و عاشورانگاران و منبریان و روضه‌خوانان، همواره مظلومیت امام را می‌دیدند و تشنگی‌اش را، نه ظلم‌ستیزی و عدالت‌خواهی‌اش را. بدین رو بود که در سراسر ایران، به نام و یاد امام حسین، صدها و هزاران سقّاخانه بود، اما یک عدالت‌خانه نبود. هر حاکمی در هر منطقه‌ای ولایت مطلق داشت و نهادی وجود نداشت که از ظلم‌های حاکمان به آنجا شکایت برند و داد خواهند. سرانجام تمدن جدید در جهان، و انقلاب مشروطه در ایران، به دادِ مردم رسید و عدالت‌خانه تأسیس شد؛ آنچه سپس وزارت عدلیه نام گرفت و پس از آن به وزارت دادگستری تغییر نام یافت.» (همان: ۲۹۶)

«عاشورای حماسه، در عاشوراهای تاریخ، به عاشورای مصیبت مبدل گشت و از آن همه حماسه، دسته‌های عزاداری و مجالس روضه‌خوانی و خیل مداحان برآمد. گویا امام حسین به هدف عزاداری برای خویش قیام کرده بود و خود را به کشتن داد تا امتی را بگریاند و عزادار کند؛ همین و دیگر هیچ. نه اینکه در عاشورا مصیبت نیست، بلکه سخن در این است که عاشورا فقط مصیبت نیست و تبدیل آن حماسه به مصیبت فقط، غلط است. بدتر اینکه، همان مجلس‌های مصیبت به تحریفات و خرافات و بدعت‌هایی، مانند قمه‌زنی و قفل‌زنی، آلوده گردید، بدعت‌هایی که هیچ ربطی به عزاداری ندارد.» (همان: ۲۹۷)

«ممکن است گفته شود امروزه کسی منکر حماسهٔ عاشورا و ظلم‌ستیزی امام حسین نیست. به فرض که چنین باشد، این پرسش باقی می‌ماند که چرا کسانی که بر مظلومیت آن حضرت می‌گریند در ظلم‌ستیزی به او اقتدا نمی‌کنند؟ و چرا عده‌ای ظلم نیز می‌کنند؟» (همان: ۲۴)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

آیا خداوند می‌خواست امام حسین (ع) را کشته و خانواده‌اش را اسیر ببیند؟

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«چرا امام حسین زنان و کودکان را همراه خود برد؟ آیا این اقدام، عقلانی و سنجیده و به دور از افراط‌گرایی بود یا نه؟ تنها کسی که در این باره توقف علمی کرده آیت‌الله استادی است که می‌گوید این کار هیچ توجیهی ندارد مگر اینکه بگوییم به فرمان خداوند بود. [۱] در مقابل، عقاد می‌گوید در میان عرب مرسوم بود که مجاهدان با خانواده خود به میدان جنگ می‌رفتند و این سنت در صدر اسلام نیز معمول بود. [۲]» (اسفندیاری، ۱۳۹۸: ۱۷۱)

«در کتاب ”الملهوف“ آمده است هنگامی که امام حسین از مکه به طرف کوفه می‌رفت به محمد بن حنفیه گفت که پیامبر خدا (ص) [در خواب یا در حال مکاشفه] به من فرمود: ”اُخْرُجْ فَاِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ یَراکَ قَتِیلا؛ بیرون برو که خدا خواسته است تو را کشته ببیند.“ محمد بن حنفیه گفت پس چرا زنان را همراه خود می‌بری؟ امام گفت پیامبر نیز به من فرمود: ”اِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ یَراهُنَّ سَبایا؛ خدا خواسته است زنان را اسیر ببیند.“ [۳]

در اغلب قریب به اتفاق کتاب‌ها حدیث مزبور آمده و تلقی به قبول شده است. ولی مناسب است بگوییم:

➊ این حدیث فاقد سند است و در این مقام، روایتی که سند ندارد و معارض معتبر هم دارد اعتبار ندارد.

➋ این حدیث تا قرن هفتم در هیچ‌یک از منابع تاریخی و حدیثی نیامده است؛ از جمله در تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری، العقد الفرید، کافی، مروج الذّهب، الارشاد و مقتل الحسین خوارزمی. در نخستین منبعی که حدیث مزبور آمده ”الملهوف“ ابن طاووس (م ۶۶۴) است و آنگاه در کتاب‌هایی مانند بحارالانوار و ناسخ التّواریخ و نفس المهموم، به نقل از الملهوف نقل و مشهور شده است.

➌ این حدیث حتی در بسیاری از نسخه‌های خطی الملهوف، که مبنای چاپ‌های آن است، وجود ندارد. [۴]

➍ اگر هم قطعی شود که این حدیث را ابن طاووس نقل کرده و در نسخه او وجود داشته است، وی به آن اعتماد کامل نداشته و صرفاً روایت کرده است، زیرا او در همین کتاب، برخلاف این حدیث، می‌گوید شاید علت اینکه امام خانواده‌اش را همراه خود برد این باشد که اگر آنها را در حجاز می‌گذاشت، یزید دستور می‌داد که دستگیر شان کنند و در نتیجه، آن حضرت از جهاد و شهادت باز می‌ماند. [۵]

➎ در این حدیث آمده است که محمد بن حنفیه در مکه بود که با امام حسین گفت‌وگو کرد. حال اینکه در منابع متعدد تاریخی تصریح شده است که محمد بن حنفیه با آن حضرت به مکه نرفت. [۶] همچنین ابومخنف روایت کرده است هنگامی که امام حسین از مکه حرکت کرد، محمد بن حنفیه در مدینه بود و چون خبر حرکت آن حضرت به او رسید، در حالی که در طشتی وضو می‌گرفت، به گریه افتاد و صدای قطره‌های اشک او که در طشت می‌ریخت به گوش می‌رسید. [۷]

➏ حدیث الملهوف معارض است با حدیثی دیگر که در آن آمده است امام حسین به عبدالله بن جعفر، که اصرار داشت آن حضرت از مکه به کوفه نرود، فرمود پیامبر خدا در خواب به من دستوری داده است که بدان عمل خواهم کرد. عبدالله بن جعفر پرسید آن دستور چه بود. امام فرمود: ”آن را به هیچ‌کس نگفته‌ام و نخواهم گفت.“ [۸]

[...] اکثر قریب به اتفاق نویسندگان معاصر، با استناد به این حدیث بی‌اعتبار، تحلیلی از اسارت اهل بیت ارائه کرده‌اند که آن هم بی‌اعتبار است. ایشان می‌گویند امام حسین مأمور بود خانواده‌اش را به اسارت ببرد تا آنها یزید را رسوا و پیام آن حضرت را به مردم ابلاغ کنند؛ بخوانید که آیت‌الله صافی گلپایگانی با قاطعیت گفته است: ”اگر این اسارت نبود، می‌توان گفت آثار شهادت امام (ع) با بدن مبارکش در کربلا دفن می‌شد.“ [۹] همچنین شریعتی گفته است: ”اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ بازنمی‌گفت، کربلا در تاریخ می‌ماند.“ [۱۰]» (همان: ۱۷۳ ــ ۱۷۵)

«در این تحلیل، هدف با نتیجه اشتباه گرفته شده است. اگر چه اسارت اهل بیت موجب رسواتر شدن یزید شد، از کجا معلوم است که هدف امام حسین این بود که خانواده‌اش اسیر شوند؟ مضافاً اینکه یزید، متجاهر به فسق و رسوا بود و با شهادت امام حسین رسواتر شد و اگر هم خانواده آن حضرت اسیر نمی‌شدند، باز هم یزید رسوا می‌شد. [...] بی‌تردید حضرت زینب، با آن خطبه‌های رسا پیام خون حسین را گزارد، ولی اگر هم زینب نبود و یا خانواده امام اسیر نمی‌شدند، هرگز خون سیدالشهدا هدر نمی‌رفت. امام حسین در مکه، و از مکه تا کربلا، و در کربلا، بارها و بارها، خواسته‌ها و آرمان‌ها و پیام‌هایش را به مردم ابلاغ کرده بود.

امام حسین مردی گمنام و چون یکی از آحاد مسلمانان نبود که اگر کشته می‌شد، آثار شهادتش تا دوردست‌ها نمی‌رفت. آن حضرت، حتی به نظر اهل سنت، بزرگ‌ترین شخصیت روزگارش بود و همه دیده‌ها معطوف بدو. برای حکومت یزید امکان نداشت که امام حسین را در میدان جنگ بکشد و بر آن سرپوش نهد.

مضافاً اینکه آنچه موجب جاودانه شدن نهضت امام حسین در تاریخ شد تدبیرهای ائمه طاهرین (ع) بود که آن را از متن تاریخ به متن دین آوردند. ایشان بودند که پیام آن حضرت را به نسل‌های بعد منتقل کردند و در جاودان‌سازی نام امام حسین نقش داشتند.» (همان: ۱۷۶)

«پاسخ ما این است که اگر آن حضرت خانواده‌اش را به همراه نمی‌برد، به محض خروج از مدینه یا مکه و یا به محض رسیدن به کوفه، آنها را دستگیر می‌کردند و گروگان می‌گرفتند تا امام نتواند اقدامی کند. در این صورت، آن حضرت بر سر یک دوراهی قرار می‌گرفت که هر دو بن‌بست بود: اگر برای رهایی خانواده‌اش تسلیم می‌شد، از عزت حسینی دور بود، و اگر بی‌اعتنا به سرنوشت خانواده‌اش به راه خویش ادامه می‌داد، از غیرت حسینی دور بود.» (همان: ۱۷۲)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

”از مردم نترسید و از من بترسید!“

محمد اسفندیاری

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«ما دو گونه دین داریم: دین خدا و دین مردم. دین خدا آن است که پیامبرش ابلاغ کرده، و دین مردم آن است که ایشان مدّعی آن‌اند. مردم در این دین برساختهٔ خود متعصب‌تر از دین خدا هستند، و گروهی از عالمان نیز به دین مردم بیشتر وابسته‌اند و از مردم بیش از خدا می‌ترسند؛ حال اینکه خداوند بارها فرموده است که از مردم نترسید، بلکه از من بترسید، از جمله: ”فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ“ ]مائده: 44[؛ همچنین ”فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِی“ ]بقره: 150[؛ همچنین فرموده است که سزاوارتر این است که از خدا بترسید: ”فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ“ ]توبه: 13[؛ همچنین ”وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ“ ]احزاب: 37[» (اسفندیاری، 1398: 392 ــ 393)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1398). حقیقت عاشورا: از عاشورای حسین (ع) تا تحریفات عاشورا. تهران: نشر نی.

ـ یادداشت‌های مرتبط:

ویژگی‌های دین عامیانه!

واجبات خدا و واجبات مردم!

هراس عالمان از غوغاسالاری هوچیگران!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

معنای ”انتظار فرج“

محمد اسفندیاری و آسیب‌شناسی دینی

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«یکی از احادیث مشهور نبوی، که در بحث از حضرت ولیّ‌عصر (عج) بسیار نقل می‌شود، ”اَفضَلُ الْعِبادةِ انْتِظارُ الْفَرجِ“ است. این حدیث را شیعه و سنّی نقل کرده‌اند، ولی بسیاری از شیعیان معنای آن را به فرج موعود آخرالزّمان محدود ساخته و در کتاب‌های روایی نیز فقط در بحث مهدویت آورده‌اند. ]1[ حال اینکه انتظار فرج معنایی عام دارد و آن، امید به گشایش امور در همه تنگناها و سختی‌هاست. اصحاب پیامبر نیز از حدیث مزبور همین معنای عام را می‌فهمیدند، نه انتظار ظهور حضرت ولیّ‌‌عصر (ع) را. طبق این معنا، برترین عبادت این است که انسان در شدت و عسرت از رحمت خداوند ناامید نشود و با تلاش و توکل، امید به گشایش و بهبود داشته باشد. همان‌گونه که از امیرالمؤمنین (ع) روایت کرده‌اند: اِنْتَظِروا الْفَرجَ وَ لاتَیأسُوا مِنْ رَوحِ اللهِ ]2[. یعنی در انتظار گشایش باشید و از رحمت خداوند ناامید مشوید. بدیهی است انتظار فرج حضرت ولیّ‌‌عصر (ع) یکی از مصداق‌های ”افضل العبادة“ است، ولی معنای مطابقی آن نیست.

گفتنی است قاضی تنوخی، از عالمان قرن چهارم، با بهره‌گیری از آیات و روایات این موضوع، کتابی مفصّل با عنوان ”الفرج بعد الشّدّة“ فراهم آورده و گزارشی ارائه کرده است از کسانی که دچار سختی و گرفتاری بودند و سپس به آسایش رسیدند. ]3[ پیش از او نیز ابوالحسن مدائنی کتاب ”الفرج بعد الشّدّة و الضّیقة“، و ابن أبی الدّنیا و قاضی ابن یوسف کتاب ”الفرج بعد الشّدّة“ را تألیف کرده بودند. جلال‌الدّین سیوطی نیز کتابی با عنوان ”الاَرج فی الفرج“ دارد که تلخیص کتاب ابن ابی الدّنیا با افزوده‌هایی بر آن است. شاه‌بیت این کتاب‌ها همان حدیث نبوی، و به همان معنای گسترده‌اش است.» (اسفندیاری، 1395: 380 ــ 381)

 

پانوشت‌ها:

]1[ از باب نمونه در کتاب ”میزان الحکمه“، احادیث درباره انتظار فرج زیر عنوان ”الفرج“ نیامده، بلکه زیر عنوان ”الامامة“ (امامت قائم حجّة بن الحسن علیه‌السّلام) آمده است.

]2[ بحارالانوار، ج 52، ص 123.

]3[ ر.ک.: قاضی ابوعلی محسَّن تنوخی، الفرج بعد الشّدّة، تحقیق عبّود شالجی (بیروت، دار صادر، 1398).

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). آسیب‌شناسی دینی. تهران: کویر.

ـ یادداشت‌های‌ مرتبط:

او مُصلحِ کلّ عاَلَم است!

امام زمان (ع) و دموکراسی!

مهدویت یک فلسفه جهانی است!

تصور رایج درباره مهدویت در عصر صفوی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

جهل متضاد علم است یا حلم؟

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«معنای نخست جاهلیت خشونت است و اینکه اسلام دورهٔ پیش از خود را جاهلیت نامید و آن را سخت نکوهیده خطْ بطلان بر خشونت کشیده است. بیشتر بگویم که جهل دارای سه معنا به ترتیب ذیل است: 1. تندخویی و بی‌پروایی و تسلط بر خود نداشتن و با اندک تحریکی برانگیخته شدن و به پیامد عمل خود نیندیشیدن؛ 2. ناتوانی عقلی برای فهم عمیق که نتیجه‌اش داوری سطحی و نسنجیده است؛ و 3. نادانی. (این معنا کم‌اهمیت‌ترین معنای جهل در قدیم‌ترین دوره بوده و در قرآن نیز واژه جهل و مشتقاتش بیشتر به معنای اول و دوم است.) به عبارت دیگر، جهل متضاد ”حلم“، ”عقل“ و ”علم“ است. و بسته به عبارتی که این واژه در آن به کار رود واژه‌های زیر را می‌توان معادل آن دانست: نابردباری، نامدارایی، سفاهت، بی‌پروایی، تعصب، خشونت، تندخوی، عقل‌گریزی و نادانی.» (اسفندیاری، 1396: 57 ــ 58)


رضا بابایی می‌نویسد:

«در ادبیات دینی و حتی در زبان عربی، مراد از جهل و جاهلیت، خشونت است، نه نادانی. مثلاً قرآن می‌گوید: ”خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِینَ؛ یعنی زیادت را ]از ایشان[ بگیر و نیکی را بخواه و از شیوه جاهلان روی گردان.“ ]اعراف: 199[ قرآن در این آیه انتقام و زشت‌کاری را به ”جاهلان“ نسبت می‌دهد و از همین‌جا می‌توان دریافت که ”جهل“ در قرآن یعنی انتقام‌های کور و زشت‌کاری و آنچه در شأن فرزانگان نیست. در فرهنگ اسلامی نیز بعثت پیامبر اسلام پایان جاهلیت است؛ یعنی پایان خشونت‌هایی همچون زنده‌به‌گور کردن دختران. اما آیا مصداق‌های خشونت همان است که مسلمانان نخستین خشونت می‌دانستند و از آن پرهیز می‌کردند؟» (بابایی، 1397: 165)

 

توشیهیکو ایزوتسو می‌نویسد:

«مدت‌های مدیدی حتی فقه‌الغویان عرب چنین می‌اندیشیدند که واژهٔ جهل متضادِ دقیقِ ]واژه[ علم است، و در نتیجه، معنای اصلی آن را ”نادانی“ می‌دانستند. و از همین‌جا، به طور طبیعی از مهم‌ترین واژهٔ مشتق از آن، یعنی جاهلیت، که مسلمانان آن را برای توصیف اوضاع و احوال پیش از ظهور اسلام به کار می‌بردند، معمولاً معنای ”عصر جاهلیت“ فهمیده می‌شد و به همین معنا نیز به زبان‌های دیگر ترجمه می‌گشت. ]...[ ]گلدزیهر[ بسیاری از موارد مهم استعمال ریشهٔ جهل را در شعر پیش از اسلام گردآوری نمود، آنها را مورد تجزیه و تحلیل دقیق قرار داد، و به این نتیجهٔ شگفت‌انگیز رسید که عقیدهٔ متداولِ سنّتی دربارهٔ جاهلیت از بنیاد غلط بوده است. جهل بنا بر نتیجه‌ای که گلدزیهر بدان رسیده است در معنای اصلی‌اش متضاد و در مقابل علم نیست، بلکه مقابل حلْم است که دلالت می‌کند بر ”معقولیت اخلاقی یک انسان بافرهنگ“ (نیکلسون)، که به طور تقریب ویژگی‌هایی از قبیل بردباری، صبر، اعتدال، و رهایی از هواهای نفسانی را داراست.» (ایزوتسو، 1378: ، 55 ــ 56) «جهل الگوی برجستهٔ رفتار مرد تندخوی بی‌پروایی است که با اندک انگیختگی ممکن است قدرت تسلط بر نفس را از کف بدهد، و در نتیجه، بی‌باکانه به عمل برخیزد، و هوس کور غیرقابل‌مهارکردنی محرّک او باشد، بی‌آنکه هیچ در آن بیندیشد که پیامد عمل مصیبت‌بار او چه خواهد بود. این رفتارْ الگوی رفتار ویژهٔ مردی است با طبعی بسیار زودرنج و هوسناکة که مهار احساسات و عواطف را به دست ندارد، نمی‌تواند درست و نادرست را از یکدیگر بازشناسد. در مقابلِ این جنبهٔ جهل است که تصور حلم در درجهٔ اول متعارض است. حلم طبیعت انسانی است که می‌تواند اشتعال و انفجار این جهل را فرونشاند. حلیم کسی است که می‌داند چگونه بر احساسات و عواطب خود غلبه کند، و بر هواها و هوس‌های کود خود پیروز شود، و هر اندازه هم که تحریک شده باشد آرام و مطمئن و خالی از پریشانی و آشفتگی باقی بماند.» (ایزوتسو، 1361: 264)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1396). همه ما برادریم: سیمای انسانی و اخلاقی اسلام. ویراست چهارم. چاپ هشتم. تهران: نگاه معاصر.

ـ بابایی، رضا. (1397). دیانت و عقلانیت: جستارهایی در قلمرو دین‌پژوهی و آسیب‌شناسی دینی. اصفهان: نشر آرما.

ـ ایزوتسو، توشیهیکو. (1966). مفاهیم اخلاقی ــ دینی در قرآن مجید. ترجمهٔ فریدون بدره‌ای (1378). تهران: فرزان.

ـ ایزوتسو، توشیهیکو. (1963). خدا و انسان در قرآن. ترجمهٔ احمد آرام (1361). تهران: شرکت سهامی انتشار.

ـ نستعلیق آنلاین (دسترسی در 1398/1/14)

ـ یادداشت‌ مرتبط:

عصر جاهلیت به چه معناست؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

آیا ”چنین گفت پیغمبر راستگوی / ز گهواره تا گور دانش بجوی“؟!

محمد اسفندیاری و آسیب‌شناسی دینی

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

گویندهٔ ”اُطْلُبوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ اِلَی اللَّحدِ“

«عبارت فوق به عنوان حدیث نبوی زبانزد است و غالبِ نویسندگانی که درباره علم در اسلام قلم زده‌‌اند آن را به پیامبر خدا (ص) نسبت داده‌اند. وزارت آموزش و پرورش نیز سال‌هاست که آن را به نقل از پیامبر شعار خود قرار داده است. اما سخن مزبور اساساً حدیث نیست و نویسنده با تتبّع گسترده در جوامع روایی شیعه و اهل سنّت منبعی برای آن نیافت. با اینکه در کتاب‌های حدیثی، از کافی تا بحارالانوار و المحجة البیضاء، فصلی به ”کتاب فضل العلم“ و ”کتاب العلم“ اختصاص یافته، ولی در هیچ‌یک از منابع دست اول و حتی دست دوم چنین حدیثی از پیامبر نقل نشده است. حتی در آثار مستقلی که که در فضیلت علم وجود دارد، مانند جامع بیان علم و فضله، از ابن عبد البرّ قرطبی، اثری از حدیث مزبور نیست.» (اسفندیاری، 1395:‌ 359)

چنین گفت پیغمبر راستگوی / ز گهواره تا گور دانش بجوی

«شعر فوق را در دهه‌های اخیر به فردوسی نسبت داده‌اند و اکنون در همه جا مشهور شده که از اوست. منشأ این شهرت وزارت آموزش و پرورش است که آن را به نقل از فردوسی و به همراه حدیثِ پیش‌گفته شعار سراسری کرده است. ولی این شعر هم از فردوسی نیست و حتی در ابیات الحاقی شاهنامه نیامده است. نسبت دادن این شعر به فردوسی خطاست، و نسبت دادن مضمون آن به پیامبر خطایی دیگر و بزرگ‌تر. آری، فردوسی در جایی از شاهنامه گفته است: از آموختن یک زمان نغنوی. و در جایی دیگر گفته است: میاسای ز آموختن یک زمان.

شعر فوق از سروده‌های عصر حاضر است و در هیچ‌یک از دیوان‌ها و تذکره‌های متقدمان و متأخران نیست. حتی علی اکبر دهخدا در کتاب امثال و حکم آن حدیث پیش‌گفته را آورده، ولی شعر مزبور را بدین سبب که نشنیده و در جایی نخوانده نبود نیاورده است. بنابراین، حدس می‌توان زد که از سروده‌های پس از تألیف امثال و حکم است.

من برای اطمینان بیشتر، به سید محمد دبیرسیاقی، که کشف‌الأبیات شاهنامه را فراهم کرده است، متوسل شدم. وی در نامه‌ای توضیح داد که از قضا اکنون در حال تصحیح یادداشت‌های روزانهٔ علی اصغر حکمت است، که وزیر معارف (آموزش و پرورش) در دوره رضاشاه بود. در این یادداشت‌ها آمده است که مصراع دوم این شعر، سرودهٔ میرزا ابوالقاسم فخرالاسلام، از مقامات وزارت معارف است، و آن را در سال ۱۳۱۵، که سال مبارزه با بی‌سوادی بود، سرود. اما مصراع اول آن از کسی دیگر است و بعدها به آن افزوده‌اند.» (همان: 359 ــ 360)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). آسیب‌شناسی دینی. تهران: کویر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

وحدت: تاکتیک سیاسی یا هدف غایی؟

محمد اسفندیاری و همه ما برادریم

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«تاکنون اهتمامی جدّی در جهان اسلام برای احیای اصل برادری نشده است. کوشش‌هایی هم که برای وحدت شده ]است[ کمابیش با این تلقی است که وحدت تاکتیکِ سیاسی است و در مقابل دشمن خارجی، نه یک استراتژی و هدف غایی. حتی در نظر عده‌ای، نه بر زبان آنان، وحدت نوعی ”همکاری خصومت‌آمیز“ است؛ یعنی چشم‌پوشی موّقت از خصومت‌های کوچک برای رسیدن به اهداف بزرگ. در نتیجه، پس از رسیدن به اهدافِ بزرگ نوبت به طرح خصومت‌های کوچک می‌رسد! حال آنکه اگر حتی یک دشمن خارجی هم برای جهان اسلام نباشد، باز هم مسلمانان باید با یکدیگر برادرانه رفتار کنند و برای احیای اصل برادری بکوشند. وحدت و اخوّت فقط در مقابل دشمنان خارجی نیست، بلکه فی نفسه مطلوب است و هر مسلمانی بدان مأمور. تجربه‌های بسیار به ما آموخته است که گاه دشمنان خارجی با مسلمانان چنان رفتار نمی‌کنند که مسلمانان با نابرادری با یکدیگر می‌کنند. مضافاً اینکه، وحدت بی‌اخوّت ممکن نیست و تا روح اخوّت در میان مسلمانان احیا نشود، وحدت ایجاد نمی‌شود.

با اینکه در سده‌های اخیر در جهان اسلام نهضت‌های اصلاحی متعددی صورت گرفت، اما شعار هیچ‌یک از آنها برادری نبود. هدف این نهضت‌ها بیشتر معطوف به مبارزه با استعمار و استبداد و استثمار بود و هیچگاه در آنها به احیای اصل برادری توجه شایسته نشد. اکنون تجربه این نهضت‌ها به ما آموخته است که علة‌العلل نابسامانی‌های مسلمانان نه دشمن خارجی، که آفت داخلی است. و از میان آفت‌های گونه‌گون داخلی آفت نابرادری را باید بسیار جدی گرفت.» (اسفندیاری، 1396: 17 ــ 18)

«]...[ مردم جهان، به ویژه جهان غرب، به این نکته رسیده‌اند که باید با مدارا و بردباری با یکدیگر زندگی کنند. غرب به این نکته به سادگی دست نیافته، بلکه پس از دادگاه‌های تفتیش عقاید و کشته و شکنجه و زندانی و تبعید و تکفیر شدن ده‌ها هزار نفر به مدارا رهنمون شده است. خوشبختانه جهان اسلام این همه وقایه تلخ را تجربه نکرده است، اما باید از تجربه‌های دیگران عبرت بگیرد و نوشدارو و پس از مرگ سهراب نیاورد. آیندهٔ اسلام نباید مانند گذشته مسیحیت و قرون وسطی باشد. در هیچ آیینی به اندازه مسیحیت بر محبت و صلح تأکید نشده و در هیچ آیینی به اندازه مسیحیت جنگ و خشونت نبوده است.

اخوّت در اسلام یک حکم محکم و اصل‌الاصول است و از آن ده‌ها اصل حقوقی و اخلاقی استخراج می‌شود. با احیای اصل اخوّت در میان مسلمانان می‌توان همگی را به مدارا و رفق و حلم و تحمل فراخواند، زیرا اخوّت و رحمت قرین یکدیگرند، و اخوّت و خشونت دو ضدّ جمع‌ناشدنی. البته کسی منکر اصل اخوّت نیست و همه بدان اقرار می‌کنند، اما بعضی از آن غفلت می‌ورزند و بعضی دیگر به لوازم و آداب آن تن نمی‌دهند و یا شناخت کافی از آن ندارند.» (همان: 21)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1396). همه ما برادریم: سیمای انسانی و اخلاقی اسلام. ویراست چهارم. چاپ هشتم. تهران: نگاه معاصر.

ـ یادداشت مرتبط:

همگی به رشته الهی درآویزید و پراکنده نشوید!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

قول شاذ!

محمد اسفندیاری و آسیب‌شناسی دینی

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«در فرهنگ ما ”قول شاذ“ اتهام است. همین که گفته شود این قول، شاذ [= نادر] است یعنی کج است و غلط. و هنگامی که گفته شود فلانی شذوذات دارد، یعنی آرای کج و معوجی دارد. و همین موجب می‌شود که بعضی در پی اکثریت بروند و از قول شاذ بهراسند. غافل از اینکه بسا مشهوراتی که زمانی شاذ بودند و چه بسیار اقوال شاذی که در آینده از مشهورات می‌شوند.» (اسفندیاری، ۱۳۹۵: ۲۱۳)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). آسیب‌شناسی دینی. تهران: کویر.

ـ یادداشت‌ مرتبط:

هراس عالمان از غوغاسالاری هوچیگران!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز