«ای برادر تو همه اندیشه‌ای / مابقی خود استخوان و ریشه‌ای» (مولوی)

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محمد اسفندیاری» ثبت شده است

صداقت و جدّیّت در حقیقت‌طلبی

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«برای رسیدن به حقیقت، دو شرط لازم است: صداقت و جدّیّت، و یا تقصیر نورزیدن و قصور نکردن. کسی که صداقت دارد و جدّیّت ندارد، یا جدّیّت دارد و صداقت ندارد به حقیقت دست نمی‌یابد. فقط با این دو شرط است که می‌توان، یا شاید بتوان، به حقیقت رسید. پس با این دو شرط نیز تضمینی برای یافتن حقیقت نیست، اما امکانش بیشتر است، زیرا گاه حقیقت چندان پوشیده یا پیچیده است که یک فرد نیز نمی‌تواند با صداقت و جدّیّت به آن دست یابد.

اگر کسی با صداقت و جدّیّت در پی حقیقت باشد، ولی از یافتنش محروم ماند، نه تنها ملوم و محکوم نیست، بلکه معذور و مأجور است. آنچه بیش و پیش از هر چیز مهم است نیّت خالص (صداقت) و سعی کامل (جدّیّت) است. مهم این است که آدمی با کوشش صادقانه در پی یافتن حقیقت باشد، خواه آن را به دست آورد، خواه نه. در اینجا نتیجه چندان مهم نیست، وسیله مهم است. (زیرا: گاه باشد که کودکی نادان / به غلط بر هدف زند تیری.) اخلاق مهم‌تر از اعتقاد است و روح علمی ارزنده‌تر از دارایی علمی.

به گفتهٔ یکی از دانشوران: ”ارزش آدمی به این نیست که حقیقت را فراچنگ آورده است، و یا گمان می‌برد که آورده است، بلکه ارزش او به تلاش خستگی‌ناپذیر و صمیمانه‌ای است که برای دست یافتن و رسیدن به حقیقت می‌کند، زیرا که نه از راه تملکِ حقیقت، بلکه از راه جست‌وجوی پیگیر آن است که توانمندی‌های آدمی، که تنها سرچشمهٔ کمال و بالندگی اوست، شکوفا می‌شود و گسترش می‌یابد.“ » (اسفندیاری، 1396: 55 ــ 56)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1396). همه ما برادریم: سیمای انسانی و اخلاقی اسلام. ویراست چهارم. چاپ هشتم. تهران: نگاه معاصر.

ـ مطلب مرتبط:

نجات به صداقت است!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

عدالت در عداوت

محمد اسفندیاری و همه ما برادریم 

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«یکی از بزنگاه‌هایی که عدالت قربانی می‌شود هنگام عداوت و مخالفت است. حال آنکه به عدالت، بیشتر از هر جا، در این مقام نیاز است و غیبتش در اینجا بسیار زبان‌بار.» (اسفندیاری، 1396: 73) «بعضی می‌پندارند ظلم به ظالمان ظلم نیست و ظلم در جایی مصداق می‌یابد که طرفِ مقابل ظالم نباشد. اما در قرآن از این ظلم نیز نهی شده و به عدالت در عداوت، حتی در مقابل ستمکارترین افراد، توصیه گردیده است: ”وَ لَا یجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى؛ دشمنی با گروهی بر آن‌تان ندارد که عدالت نورزید. عدالت بورزید که به تقوا نزدیک‌تر است.“ ]مائده: 8[» (همان: 77 ــ 78)

«سیره پیشوایان اسلام نیز چنین بود که همواره عدالت را پاس می‌داشتند و به حقوق طرفِ مقابل‌شان دست‌اندازی نمی‌کردند. امیرالمؤمنین در خطابه‌ای خطاب به خوارج، که خشک و تر را با هم می‌سوزاند، سیره رسول خدا (ص) را یادآور شد که، ضمن مجازات مجرمان، حقوق‌شان را سلب نمی‌کرد و سهم‌شان را از غنایم می‌پرداخت و نام‌شان را از طومار مسلمانان نمی‌زدود ]نهج‌البلاغه: خطبه 127[.

امیرالمؤمنین نیز در پاسداشت عدالت در حقّ مجرمان از کوچک‌ترین چیزی نمی‌گذشت. یک بار که قنبر سه تازیانه بیشتر به یکی از مجرمان زد، آن حضرت بدون چشم‌پوشی قنبر را قصاص کرد. هنگامی که آن حضرت از ابن ملجم ضربت خورد و ضارب دستگیر شد، به فرزندش سفارش کرد که با وی مدارا کند. و آنگاه که در بستر مرگ کاسه‌ای شیر برایش آوردند، اندکی آشامید و بقیه را برای ابن ملجم فرستاد و بار دیگر سفارش کرد که از غذای او کم نگذارند. این همه توجه به حقوق دشمن و رعایت عدالت و شفقت درباره یک قاتل دیده‌گشا و درس‌آموز است. ]...[

همچنین آن حضرت در وصیتش به امام حسن (ع) و امام حسین (ع) فرمود که اگر من مُردم، مبادا با این شعار که ”امیرالمؤمنین کشته شد“ عده‌ای را بکُشید و خون بریزید. البته، چنین هم نشد و پس از مرگ امیرالمؤمنین، فقط قاتلش قصاص شد و کسی به خوارج تعرّض نکرد. اما بنگرید که در تاریخ، پس از کشته شدن هر حاکم، چه تعداد از مردم کشته شدند و خشک و تر با هم سوزانده.

باری، امیرالمؤمنین در وصیتش فرمود: ”]متن عربی[؛ هان پسران عبدالمطّلب! نبینم در خون مسلمانان فروروید و بگویید امیرالمؤمنین را کشتند!‌ بدانید که جز قاتل من نباید کسی کشته شود. بنگرید که اگر من از ضربت او مُردم، او را فقط یک ضربت بزنید.]نهج‌البلاغه: نامه 47[ این وصیت امیرالمؤمنین بر پایه این آیه قرآن است: ” مَنْ قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیهِ سُلْطَانًا فَلَا یسْرِفْ فِی الْقَتْلِ؛ هر کس مظلومانه کشته شود برای ولیّ و وارث او حقّی و حجّتی مقرّر داشته‌ایم، اما او نباید ]در قصاص[ زیاده‌روی کند.“ ]اسراء: 33[» (همان: 81 ــ 82)

«در دیده بعضی، اساساً ظلم به ظالمان ظلم نیست. هرچه طرفِ مقابل‌شان بدتر باشد، آنها نیز بیشتر بدی می‌کنند و بیشتر بی‌مبالات می‌گردند. می‌پندارند کسی که سراپا ظلم است و کارنامه‌اش سیاه، ظلم به او معنا ندارد. یعنی معنا ندارد که بگوییم به او ظلم می‌شود و یا نباید ظلم شود. نمونه‌ای از چنین رفتاری را با ظالمان مختار ثقفی کرد. وی به انتقام خون امام حسین (ع) قاتلان آن حضرت را کُشت و با چنین کاری آب بر آتش درون شیعیان ریخت و موجب تسلی خاطرشان شد. اما آنچه جز این کرد  ظلم به ظالمان بود و خروج از مسیر عدالت. وی بعضی را شکنجه و مُثله کرد و در آتش افکند و دست و پای‌شان را با میخ به زمین کوبید و در دیگ‌هایی از روغن جوشان انداخت. کاری که یکسره دور از روح اسلام است و مغایر احکام آن.» (همان: 84)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1396). همه ما برادریم: سیمای انسانی و اخلاقی اسلام. ویراست چهارم. چاپ هشتم. تهران: نگاه معاصر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

درباره غلو

محمد اسفندیاری و آسیب‌شناسی دینی

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«برخی وارد شدن در موضوع غلو را ورود به ”منطقه ممنوعه“ می‌دانند. به دیدهٔ ایشان، به جای نوشتن درباره غلو باید درباره موضوع ”تقصیر“ قلم زد؛ اگرچه مخاطبت اهل تقصیر نباشد. به زعم برخی دیگر، اندکی غلو در دین برای صیانت دینداران لازم است و نباید این سپر دفاعی را از مردم گرفت. برخی هم می‌پندارند بحث در باب غلو ارزش امروزی ندارد، بلکه موضوعی است که قرن‌ها بلاموضوع شده و فقط ارزش تاریخی دارد.» (اسفندیاری، 1395: 99)

معناشناسی غلو

«غلو به معنای افراط، زیاده‌روی و فراتر رفتن از اندازه است، و در برابر تقصیر (کوتاهی). هنگامی که قیمت چیزی از حد متعارف بالاتر رود، به آن ”غال“ (گران) می‌گویند. هنگامی هم که مایعات به جوش آیند و در حد خود نگنجند، می‌گویند ”غلیان“ کرده است. غلو در اصطلاح دین به معنای زیاده‌انگاری درباره پیشوایان دینی است، و اگر از سر صداقت باشد، از افراط در محبت ناشی می‌شود. در غلو، پیام دین تحت تأثیر پیشوایان دین قرار می‌گیرد و بیش از اینکه به پیام دین توجه شود، به پیشوایان دین نظر دوخته می‌شود. با غلو، پیشوایان دین از انسان مافوق به مافوق انسان تبدیل می‌شوند و جنبه بشری آنها کم‌رنگ می‌گردد.» (همان: 99 ــ 100)

دامنه مفهوم غلو

«علامه مجلسی می‌گوید غلو درباره پیامبر (ص) و ائمه طاهرین (ع) اعتقاد به الوهیت ایشان است؛ و یا شریک دانستن ایشان با خداوند در معبود بودن و یا در خلق و رزق؛ و یا اعتقاد به اینکه خداوند در ایشان حلول کرده است؛ و یا این اعتقاد که آنان بدون وحی و الهام از جانب خداوند علم غیب دارند؛ و یا این عقیده که ایشان پیامبرند؛ و یا عقیده به تناسخ ارواح ایشان در یکدیگر؛ و یا اعتقاد به اینکه شناخت ایشان کافی است و انسان را از طاعات و ترک گناهان بی‌نیاز می‌کند ]بحارالانوار، ج 25، ص 346[.» (همان: 100)

انواع غلو

«غلو را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد: غلو در ذات، غلو در صفات، غلو در فضایل. ]...[ ”غلو در ذات“ آن است که پیامبر یا امام را از ذات خود فراتر برده، به مقام الوهیت برسانیم. همچنین است اگر امامان را از حد خود خارج کرده، قائل به نوبت ایشان شویم. ”غلو در صفات“ آن است که ویژگی‌ها و اعمال و صفات خداوند را به پیامبر یا امام نسبت دهیم. فی‌المثل، قائل شویم که خداوند کار جهان را به پیامبر یا امام تفویض ]= واگذار[ کرده و روزی و مرگ و اداره جهان به دست ایشان است. پیروان این عقیده را، به همین دلیل، مفوضه نیز نامیده‌اند. بسیاری از غالیان قدیم دچار غلو در صفات بودند. ایشان امام را خدا نمی‌دانستند، ولی صفات خدای‌گونه به امام نسبت می‌دادند. ”غلو در فضائل“ بدین معناست که پیامبر یا امام را مافوق انسان بدانیم، نه انسان مافوق، و درباره ایشان قائل به معجزاتی شویم که دارا نبوده‌اند. بنابراین غلو پدیده‌ای است ذومراتب و حداکثر آن خداوندگار دانستن پیامبر یا امام، حد وسط آن پروردگار دانستن آنان، و حداقل آن مافوق انسان دانستن ایشان است.» (همان: 100 ــ 101)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). آسیب‌شناسی دینی. تهران: کویر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

هراس عالمان از غوغاسالاری هوچیگران!

 محمد اسفندیاری و آسیب‌شناسی دینی

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«محمد جواد مَغنیه، از عالمان دینی معاصر، در کتاب ”فقه الامام جعفر الصّادق“ به موضوعی اشاره کرده که تکان‌دهنده است و حاکی از ترس بزرگان از مریدان و هوچیگران: ”من با سه تن از مراجع بزرگ تقلید همروزگار بودم: شیخ محمد رضا آل یس در نجف، سیّد صدرالدّین در قم، سیّد محسن امین در لبنان. این سه تن معتقد به طهارت اهل کتاب بوده، آن را به کسانی که اطمینان داشتند گفته بودند، اما از ترس هوچیگران آشکار نساخته بودند ... من یقین دارم که بسیاری از فقیهان امروز و دیروز نیز معتقد به طهارت اهل کتاب هستند، اما از مردم نادان می‌ترسند، حال آنکه باید از خدا بترسند. ]1965: ج 1، 33 ــ 34[“» (اسفندیاری، 1395: 212)

«از آیت‌الله بروجردی نقل کرده‌اند که می‌گفت: ”من خودم در اول مرجعیت عامه گمان می‌کردم از من استنباط است و از مردم عمل؛ هرچه من فتوا بدهم مردم عمل می‌کنند؛ ولی در جربان بعضی فتواها، که برخلاف ذوق و سلیقه عوام بود، دیدم مطلب این طور نیست.“ ]مطهری، ده گفتار، 1382: 305[.» (همان: ص 212، پانوشت 3)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). آسیب‌شناسی دینی. تهران: انتشارات کویر.

ـ مطهری، مرتضی. (1382). ده گفتار. چاپ نوزدهم. تهران: انتشارات صدرا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

آیا کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود؟

عاشوراشناسی به قلم محمد اسفندیاری

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«در دهه‌های گذشته فراوان گفته‌اند و نوشته‌اند که اگر اسارت اهل بیت و افشاگری حضرت زینب نبود، پیام امام حسین و آثار شهادتش در همان کربلا دفن می‌شد. گویندگان این سخن، الحق که نقش شیرزن کربلا و آن سخنان افشاگرانه‌اش را خوب دریافتند، اما خون امام حسین را دست کم گرفتند و از ثار الله بودن آن حضرت غفلت ورزیدند و فراموش کردند که امام حسین نیز پیش‌تر پیامش را به انبوهی از مردم ابلاغ کرده بود. بی‌تردید حضرت زینب، با آن خطابه‌های آتشین، پیام خون حسین را گزارد، ولی اگر هم زینب نبود و یا خانواده امام اسیر نمی‌شد، هرگز خون سیدالشهدا هدر نمی‌شد و پیام آن حضرت و آثار شهادتش محو نمی‌گشت. امام حسین در مکه، و از مکه تا کربلا، و در کربلا، و به روایتی در سال 58 در خطبه معروفش در منیٰ، با حضور بسیاری از اصحاب پیامبر و عالمان امت، بارها و بارها، خواسته‌ها و آرمان‌ها و پیام‌هایش را به مردم ابلاغ و با آنها اتمام حجت کرده بود. حتی اگر فرض کنیم که امام حسین از مدینه تا کربلا روزه سکوت می‌گرفت و کلمه‌ای درباره علت قیامش نمی‌گفت، باز هم معلوم بود که پیام‌ها و خواسته‌های آن حضرت چه بود و چرا قیام کرد. هم معلوم بود که امام حسین می‌خواست با یزید بیعت نکند، و هم معلوم بود که یزید می‌خواست امام حسین با او بیعت کند. این موضوع نیز از سال‌ها پیش معلوم بود: هنگامی که معاویه در حیات خویش، از مردم برای ولایت‌عهدی یزید بیعت گرفت و امام حسین بیعت نکرد.

امام حسین مردی گمنام و چون یکی از آحاد مسلمانان نبود که اگر کشته می‌شد، شعاع شهادتش تا دوردست نمی‌رفت. آن حضرت، حتی به نظر اهل سنت، بزرگ‌ترین شخصیت روزگارش بود و همه دیده‌ها معطوف بدو. برای حکومت یزید امکان نداشت که امام حسین را در میدان جنگ بکشند و بر آن سرپوش نهند.» (اسفندیاری، 1395:‌ 156 ــ 157)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). عاشوراشناسی: پژوهشی درباره هدف امام حسین (ع). چاپ دوم. تهران: نشر نی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

ویژگی‌های افراد متعصب!

محمد اسفندیاری و آسیب‌شناسی دینی

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«از آنجا که تعصب ذومراتب است و شدت و ضعف دارد، هر متعصبی لزوماً همه ویژگی‌های اهل تعصب را ندارد، و در هر ویژگی نیز لزوماً افراطی نیست. برخی از ویژگی‌های متعصبین، که در میان بسیاری از ایشان مشترک است، بدین شرح است:
1. رابطه‌گرایی

نخستین کاری که متعصب می‌کند تقسیم همگان به خودی و غیرخودی است: آنها که همفکرند و آنها که ناهمفکر. آنها که با من در یک گروه‌اند و آنها که در گروه دیگر. ]...[ در جانبداری از هفکران به هر وسیله‌ای چنگ می‌زند و در نقد ناهمفکران به هر بهانه‌ای می‌آویزد. برای خودی‌ها امتیازاتی برمی‌سازد و امتیازات غیرخودی‌ها را نمی‌بیند. ]...[ متعصب حق را از دیگران نمی‌پذیرد و باطل را از خودی‌ها می‌پذیرد. به سخنگو می‌نگرد، نه سخن. کننده را می‌بیند، نه کار را.

2. عقیده‌پرستی

متعصب همه چیز را فدای عقیده‌اش می‌کند و آن را عزیزتر از حقیقت می‌داند. ممکن است گفته شود هر کسی عقیده‌اش را حق می‌داند. آری، اما انسان آزاده، اگر دریابد عقیده‌اش نادرست است، از آن دست برمی‌دارد و تن به حقیقت می‌دهد. حال اینکه متعصب در تعارض میان عقیدت و حقیقت، جانب عقیده را می‌گیرد و حقیقت را پایمال می‌کند. ]...[

3. نقدناپذیری

متعصب نقدناپذیر است و با کوچک‌ترین خرده‌گیری واکنش نشان می‌دهد و در لاک دفاع فرو می‌رود. گفت‌وگو نمی‌کند، تک‌گویی می‌کند. گوش نیست، زبان است. هر انتقادی را دشمنی می‌داند و منتقد را دشمن. اشخاص متعصب گروهی را به نام منتقد به رسمیت نمی‌شناسند، بلکه آنها را توطئه‌گر و آشوب‌طلب و دارای غرض و مرض می‌دانند. نقد در نظر آنها توهین و توطئه و تخریب است و در ورای آن، نیتی سوء. متعصب یک بار می‌آموزد و یک عمر تکرار می‌کند و به همان دانسته‌های نخستش قناعت می‌ورزد. ]...[

4. مطلق‌گرایی

نسبیّت در قاموس متعصب وجود ندارد. هر اندیشه‌ای را یا درست می‌داند یا نادرست و هر کسی را یا سیاه می‌داند یا سفید. حُسن و عیب را با هم نمی‌بیند، بلکه یک طرف را سراپا حُسن و طرف دیگر را سراسر عیب می‌داند. در مدح و ذم افراط می‌کند و با تأکید و تشدید سخن می‌گوید.

5. جزم‌گرایی

شک در نزد متعصب عین کفر است و ناشی از شبهه. او زود به یقین می‌رسد و دیر شک می‌کند. به هرچه معتقد شود آن را عین حقیقت می‌داند و چون خورشید در وسط آسمان. هیچگاه در عقایدش تجدیدنظر و چون‌وچرا نمی‌کند. با قاطعیت و جزمیّت داوری می‌کند و برای هر چیزی یک پاسخ دارد:‌ آری یا نه. ]...[ عقاید دیگران را بدبینانه برمی‌رسد، اما در درستی عقاید خویش ذره‌ای تردید روا نمی‌دارد. اجازه نمی‌دهد پرسشی که عقایدش را براندازد مهمان ذهنش شود. آن را به دست فراموشی می‌سپارد، و یا شبهه می‌داند و یا پاسخی برای آن جفت‌وجور می‌کند. ]...[

6. انحصارگرایی

متعصب می‌پندارد که حقیقت در انحصار اوست و دیگران باید در محضرش زانو بزنند و بیاموزند. خود را میزان حق و باطل می‌شمارد و ماورای فکر خود را ماورای حقیقت. معتقد نیست که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده‌اند، بلکه همه چیز را در پیش خویش و در کیش خویش می‌داند. ]...[

7. دشمن‌تراشی

متعصب دشمن‌تراش است و چنین می‌پندارد که همواره عده‌ای در حال توطئه و دسیسه‌اند. با سوء ظن به دگراندیشان می‌نگرد و همیشه در پی دستی پنهان می‌گردد که مشغول خراب‌کاری است. تاریخ را با تئوری توطئه تفسیر می‌کند و چنین می‌اندیشد که سیر رویدادها چیزی جز توطئه و دسیسه نیست. متعصب رقیب را مخالف می‌پندارد و مخالف را دشمن. معتقد است هر که با ما نیست، بر ماست. ]...[

8. خشونت‌گرایی

از آنچه گفتیم، نتیجه گرفته می‌شود که متعصب خشونت‌گراست. زیرا آنکه نقدناپذیر و مطلق‌گراست و می‌پندارد که حقیقت در انحصار اوست و دیگران مشتی سفیه و مغرض و گمراه‌اند لاجرم به خشونت می‌گراید، مگر اینکه قدرت نداشته باشد. ]...[ متعصب برهان قاطع نمی‌آورد، قاطع برهان می‌آورد. چون حجّت بُرنده ندارد، به آلت بُرنده دست می‌برد. برای حل اختلافات به مشت متوسل می‌شود، نه مغز. اندیشه را با اندیشه پاسخ نمی‌گوید، بلکه با اُشتلُم به مقابله با اندیشه می‌رود.» (اسفندیاری، 1395: 87 ــ 90)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). آسیب‌شناسی دینی. تهران: کویر.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

تعصب چیست؟

محمد اسفندیاری و آسیب‌شناسی دینی

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«تعصب به معنای حمایت و جانبداری از کسی یا چیزی، به علت وابستگی به آن است؛ مانند وابستگی اندام‌ها و مغز از طریق رشتهٔ اعصاب. بنابراین هیچ‌کس خالی از تعصب نیست و هر انسانی وابسته به خانواده‌ای و کشوری و یا عقیده‌ و دینی است و از آن حمایت می‌کند. اما این همه مذمتی که از تعصب شده ]است[ به این معنای آن نیست، بلکه مقصود این است که آدمی به علت وابستگی به کسی یا چیزی، در حمایت از آن، از مسیر انصاف (حقیقت و عدالت) خارج شود. این تعریف از تعصب در حدیثی از امام سجاد (ع) آمده است:

”تعصبی که دارندهٔ آن گناهکار می‌شود این است که کسی بدان قوم خود را از نیکان قوم دیگر بهتر بداند. تعصب این نیست که کسی قوم خود را دوست بدارد، بلکه آن است که آنها را در ظلم‌شان یاری دهد. ]الاصول من الکافی، ج 2، ص 233[

گاهی ممکن است آنچه مورد حمایت قرار گیرد حق باشد، اما دفاع از آن به شیوه‌ای مذموم باشد. متعلَّق تعصب لزوماً باطل نیست و چه بسا از عقیده‌ای درست متعصبانه دفاع شود.

تعصب سوء تبلیغ است و هر عقیده‌ای که با تعصب از آن دفاع شده تخریب گردیده است. یکی از شیوه‌های غلط در دفاع از عقیده‌ای دقاعِ متعصبانه است. یک متعصب چنان عقیده‌اش را خراب می‌کند که صد مهاجم نمی‌تواند. متعصب بیش از آنکه مردم را به عقیده‌ای جذب کند، از آن گریزان می‌کند.

گاهی آنها که به یکدیگر نزدیک‌ترند بیشتر علیه هم تعصب می‌ورزند تا در برابر کسانی که از ایشان دورترند. آن‌قدر که رقیبان به یکدیگر حساس‌اند، در برابر بیگانگانْ حساس و سخت‌گیر نیستند. شواهد بسیاری از تاریخ اسلام می‌توان آورد که فرقه‌های اسلامی با یکدیگر متعصبانه‌تر رفتار می‌کردند تا با غیرمسلمانان. اکنون نیز رفتار برخی از اهل سنت و شیعیان با یکدیگر بدتر از رفتارشان با کافران دین‌ستیز است.» (اسفندیاری، 1395: 82 ــ 83)

«ما اکنون از تعصب گذشتگان شگفت‌زده می‌شویم، ولی دچار تعصباتی دیگریم و گاه عجیب‌تر. کمتر از صد سال پیش عده‌ای کتاب‌های ”مثنوی“ و ”اسفار“ را کفر می‌دانستند و آنها را با دستمال و انبر برمی‌داشتند. گویا جلد این کتاب‌ها نجس بوده و دست‌شان را آلوده می‌کرد! آن تعصب از میان رفته است، ولی تعصباتی دیگر وجود دارد و بسا خطرناک‌تر. آتش زدن کتاب‌فروشی‌ها و دفتر نشریات، که بارها شاهد آن بوده‌ایم، تعصبی است خطرناک‌تر از دست نزدن به این و یا آن کتاب.»‌ (همان: 84)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). آسیب‌شناسی دینی. تهران: کویر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

شخصیت‌گرایی

محمد اسفندیاری و آسیب‌شناسی دینی 

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«شخصیت‌گرایی همان غلو است، و شخصیت‌گرا کسی است که درباره فردی مبالغه می‌کند و فضایل و کراماتی برای او می‌تراشد، و یا قول و فعل شخصی او را عین دلیل می‌داند و او را معیار حق و باطل می‌شمارد و مبرّا از هر اشتباه و برتر از نقد.

احادیث در نفی شخصیت‌گرایی فراوان است و ما از آن همه، حدیثی را از امیرالمؤمنین می‌آوریم که خطاب به کسی که در جنگ جمل سرگردان بود و نمی‌توانست باور کند عایشه و طلحه و زبیر در اشتباه‌اند فرمود: ”]متن عربی[؛ حق و باطل به بزرگی مردان معلوم نمی‌شود. حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی، و باطل را بشناس تا اهل باطل را بشناسی“ ]انساب‌الاشراف، ج 2، ص 183[ از این حدیث می‌آموزیم که هیچ‌گاه بزرگان معیار حق و باطل نیستند. معیار، حقیقت است، نه این یا آن شخصیت.» (اسفندیاری، 1395: 126 ــ 127)

«عامه مردم سخت شخصیت‌گرایند و به هر شخصی که بگرایند برایش افسانه‌ها می‌پردازند و از او اسطوره می‌سازند. راست گفته‌اند که: ”پیر نمی‌پرد، مریدان می‌پرانند.“ ]”امثال و حکم“ دهخدا، ج 1، ص 521[ نقل کرده‌اند که به سهل بن عبدالله تستری گفتند: ”می‌گویند که تو بر سر آب می‌روی.“ گفت: ”از مؤذن این مسجد بپرس که وی مردی راستگوی است.“ چون از او پرسیدند، گفت: ”من این ندانم؛ لکن در این روزها در حوضی درآمد تا غسلی آرد. در حوض افتاد که اگر من نبودمی در آنجا بمردی.“ ]تذکرة‌الاولیاء، 1374: 308 ــ 309[

بسیاری از کراماتی که برای بزرگان می‌سازند پس از مرگ‌شان است. اگر در حیات‌شان بود، خودشان انکار می‌کردند. پس از مرگ‌شان فرصتی مناسب است تا کراماتی به ایشان نسبت دهند. از همین روست که سال به سال کرامات عالمان درگذشته بیشتر می‌شود. بارها شاهد بوده‌ایم که عالمی بی‌ادّعا، که کرامتش این بود که هیچ ادعای کرامت نداشت، درگذشت و چندی بعد صاحب کرامات شد. چندی دیگر که گذشت، کراماتش تولید مثل کرد و بیشتر و بیشتر شد. از یکی از عالمان متأخّر استفسار کردند تا بدانند که آیا کراماتی دارد یا نه. وی انکار کرد و گفت: اما بعد از ما کرامات بسیار درباره ما نقل می‌کنند! و چنین هم شد!

امروزه کرامت‌سازی برای شخصیت‌ها کمتر شده و در عوض ”نقدْ ممنوع“ جایگزین آن گردیده است. شخصیت‌گرایی در این دوره، پرهیز از نقد اشخاص است و مسکوت گذاشتن اشتباهات‌شان.» (همان: 127 ــ 128)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). آسیب‌شناسی دینی. تهران: کویر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

گاندی و امام حسین (ع)؟

محمد اسفندیاری و آسیب‌شناسی دینی

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«در شماری از کتاب‌ها، این جمله را از مهاتما گاندی درباره امام حسین (ع) نقل کرده‌اند: ”من برای مردم هند چیز تازه‌ای نیاورده‌ام، فقط نتیجه‌ای را که از مطالعات و تحقیقاتم درباره تاریخ زندگی قهرمانان کربلا به دست آورده‌ام ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم، واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی پیمود.“
بهترین منبعی که برای این سخن آورده‌اند مجله ”الغری“، چاپ نجف، به تاریخ ربیع‌الاول 1381 است. اما در کتاب‌هایی که از گاندی منشر شده، و نیز در کتاب‌های معتبری که درباره او به چاپ رسیده است، اثری از این جمله نیست. از جمله می‌توان به کتاب ”سرگذشت من“، ”این است مذهب من“، ”همه مردم برادرند“ اشاره کرد که شامل زندگی‌نامه خودنوشت گاندی و گزیده‌ای از گفتارها و نوشتارهای اوست. همچنین در کتاب‌هایی چون ”مهاتما گاندی“، به قلم رومن رولان و ”گاندی“، از جرج وودکاک، که مهم‌ترین منابع در این باره است، چنین جمله‌ای وجود ندارد.

ناگفته نماند یک جلد از کتاب ”دائرة‌المعارف الحسنیة“ با عنوان فرعی ”قالوا فی الحسین علیه‌السلام“، به گفتارهای بزرگان درباره امام حسین (ع) اختصاص دارد. در این کتاب نیز جمله‌هایی دیگر از گاندی درباره آن حضرت آمده، ولی گفته شده است که منبعی برای آن نیافتیم.» (اسفندیاری، 1395: 373 ــ 374)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). آسیب‌شناسی دینی. تهران: کویر.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز

آیا امام حسین (ع) را شیعیانش کشتند؟

عاشوراشناسی به قلم محمد اسفندیاری

محمد اسفندیاری می‌نویسد:

«تاریخ امام حسین (ع) چندان تحریف شده که عده‌ای نه تنها قیام آن حضرت را عقلانی نمی‌دانند و معتقدند که امکان پیروزی وجود نداشت، بلکه می‌پندارند که امام حسین را شیعیانش کشتند و همان کسانی که دوستش داشتند به رویش شمشیر کشیدند. اگر این اتهام را مخالفان قیام امام حسین به قلم آورند، پیداست که می‌خواهند امویان را تبرئه کنند، ولی امروزه که برخی از شیعیان همین اتهام را تکرار می‌کنند، هم از حقیقت دور می‌افتند و هم بر سر شاخ بن می‌بُرند. ][

این باور نادرست که امام حسین را شیعیانش کشتند بر پایه این استدلال است که کوفیان شیعه بودند، امام را کوفیان کشتند، پس امام را شیعیان کشتند. در سخن مزبور همین استدلال آمده است، اما با اندکی تأمل در تاریخ به نادرستی آن پی می‌بریم.

بی‌درنگ یادآور می‌شویم که همه کوفیان شیعه نبودند، حتی مسلمان هم نبودند. یهودیان و مسیحیان نیز در کوفه زندگی می‌کردند. هیچ آمار دقیقی از جمعیت کوفه و شیعیان آنجا وجود ندارد، اما مسلّم است که همه کوفیان شیعه نبودند. برخی گفته‌اند که شیعیان در اقلیت بودند و در حدود ثلث یا ربع جمعیت.

از چگونگی ورود ابن زیاد به کوفه می‌توان دریافت که تعداد شیعیان آنجا چقدر بود. هنگامی که یزید نعمان را عزل و ابن زیاد را نصب کرد. وی با معدودی افراد وارد کوفه شد. اگر همه کوفیان یا اکثر قریب ‌به ‌اتفاق آنها شیعه بودند، بدیهی است که ابن زیاد بی‌احتیاطی نمی‌کرد و با هزاران نفر از بصره وارد کوفه می‌شد و حتی از شامیان کمک می‌گرفت. وی با شناختی که از کوفه داشت و پدرش نیز پیش‌تر والی آن بود می‌دانست که پیروان حکومت نیز در کوفه بسیارند.

باری، کوفه مترادف با شیعه نبود. آنجا پایگاه شیعه بود، اما ده‌ها هزار نفر هم یافت می‌شدند که به مصداق ”اَلنّاسُ عَلیٰ دینِ مُلُوکِهمْ“ پیرو حکومت و دین حاکمیت بودند. دوره حکومت نعمان دوره اوج تکاپوی شیعیان در کوفه بود. شیعه در این دوره اقلیت فعال بود و پیروان حکومت اکثریت خاموش. اما از هنگامی که ابن زیاد حاکم شد، آن اکثریت منزوی را به نفع حکومت فعال کرد و آن اقلیت در صحنه را به حاشیه راند.

خلاصه، این استدلال که کوفیان شیعه بودند، امام را کوفیان کشتند، پس امام را شیعیان کشتند. مخدوش است، زیرا همه کوفیان شیعه نبودند و حتی وجود معدودی غیرشیعه این استدلال را باطل می‌کند.» (اسفندیاری، 1395:‌ 258 ــ 260)

«این را نیز بگوییم که توابین گناه‌شان را این می‌دانستند که امام حسین را تنها گذاشتند، نه اینکه او را کشتند. توبه آنها به سبب تنها گذاشتن امام بود، نه کشتنش.» (همان: 261 ــ 262)

«گذشته از ادله تاریخی، به لحاظ منطقی نیز باید گفت که این سخن که امام حسین را شیعیانش کشتند تناقض‌آمیز است و شیعه‌گری و امام‌کشی دو ضد جمع‌ناشدنی است. این سخن مانند این است که گفته شود پیامبری را پیروانش کشتند. بدیهی است آنان که پیامبری را می‌کشند، یا از پیروانش نیستند، و یا نخست از جرگه پیروانش خارج می‌شوند و سپس او را می‌کشند.» (همان:‌266)

«این مطلب را هم یاد‌آور شویم که بسیاری از کسانی که در آن دوره از امام حسین حمایت می‌کردند و شیعه خوانده می‌شدند به معنای دقیق کلمه شیعه نبودند، بلکه فقط هوادار و دوست‌دار آن حضرت بودند.» (همان.)

 

یادداشت‌ها:

ـ اسفندیاری، محمد. (1395). عاشوراشناسی: پژوهشی درباره هدف امام حسین (ع). چاپ دوم. تهران: نشر نی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
انسان اندیشه‌ورز